... کسی که مثل هیچکس نبود
همیشه؛ هرکجا که بودم... زود رسیده ام، این بار اما (با درد بگویمت) هرچه دویدم باز هم نشد... دیر رسیدم... دیر... خیلی دیر...
خدایا، این گذر را خودت باز کن...
که تمام آرزوهایی که برای بزرگ کردنش داشته ای را نه در کنارش، که از آسمان نظاره کنی... + شهید احمدی روشن و فرزندش
اگر در زبان فارسی هم مانند زبان انگلیسی برای ضمیرهای "تو" و "شما" تنها یک ضمیر مشترک وجود داشت چه حجم وسیعی از بار نیش و کنایه ها کم می شد!
در اتاقی که از تو خسته شده گوش دادن به تیک تاک زمان زل زدن به کتاب بسته شده +
صدای یک دست هزاران بار بیشتر است... جایی که زندگی تنها با یک دست به تمام آرزوهایت سیلی می زند!
در پستوی صدایی که آرزوی فریاد شدن داشت...
دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است!
که نه حتیّ بعد از نُه ماه، که بعد از یک عمر هم انگار هرگز زاده نمی شوند... و تو فارغ نمی شوی و همچنان تحمل می کنی مشّقت حمل باری را که بر تمام جانت سنگینی می کند و به معجزه ایمان داری که هنوز هم زنده ای...
آدمها برای عبادت هم از خدا بیعانه می خواهند! عشقشان به آدم ها را که هیچ... بگذریم! عشقشان به خدا را هم حتی؛ قسط می بندند!
رفته بود کنار فرات، تا ادب را تربیت کند ! وگرنه؛ اگر بنای جنگ داشت، غیرت چشمانش لشکری را به تیغ می کشید!
هُرم سفر به وادی ماه محرم است... و حکمت برخی اتفاق ها نه فقط در زجر دادن تو، که در زجرکش کردن توست!
و بهای برخی دردها، سکوت است! اگرچه وسعم نمی رسید اما این روزها زیاد برای دردهایم هزینه کرده ام! گاهی حس می کنم، گنجایشم تمام شده رو به انفجارم ...

| Design By : Night Melody |

