خوب میدانی که اوضاع دلم مطلوب نیست
با قلب مضطر از هیاهو دوستت دارم...
یا ضامن "آهوی مضطر" دوستم داری؟
آهوهای این دشت
همه
چشمشان به ضمانت توست.
(نشون به این نشونی)
با قلب مضطر از هیاهو دوستت دارم...
یا ضامن "آهوی مضطر" دوستم داری؟
آهوهای این دشت
همه
چشمشان به ضمانت توست.
(نشون به این نشونی)
چقدر بغض شکستم، بجای هر سال م
من این عجیب ترینِ نشسته در دل را
به فال نیک گرفتم برای امسالم...
(قبر تو را مهجور می دارند و می گویند: او شیر صفین است! قبرش هم خطر دارد)
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

نگران دهمین روز از این ماه غمم...

مثل احساس کودکی که
تمام وجودش سرشارِ نیازِ آغوش است و
برای دوباره برگشتن به گرمای وجود مادرش لج می کند...
لج می کنم!
وقتی بعد از یک ماه روی زمین می گذاری ام!...
گردنت را می شکست آنجا!! اگر عباس بود...
به بلندای ضریح توست! +
همچو معشوقی که دل ز عاشق می رباید...
این دل مشق شبش را از بر است!
نیاز نیست محتاجم کنی که بفهمم به تو احتیاج دارم!
اگر دهند به دستم تمام عالم را
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم،
هزار بار بمیرم نبینم آن دم را
من و جدا شدن از کوی تو! خدا نکند!
خدا هرآنچه کند از توام جدا نکند...
تو آنچنان مصداق "اظهر الجمیل" بودی
که تمام تو،
تنها با "من رایت الا جمیلاً" تفسیر می شد!
بِکشانی مرا و آنچنان پنهان شوی
که تمام جهان را به جستجوی عطر تو زیر و رو کنم...
فهميدهام حسين همهاش فرق ميكند!
با خدا بساز، کار را درست می کند!
(آیت الله العظمی بهجت)
و اگر زندگی را با برای تو مردن آموخته بودم...
و اگر بگیری هزار بار جانم را
و زنده بداری أم یکدم به آرزویت +
و اگر صاحب مال خدا باشد،
دشوار تر...
از وسعت حجم بغض نیامدنت هم که بگذرم
اما،
زیر سنگینی بار این شرم، کمر خم خواهم کرد...
تو
از همان جا که هستی
هر روز
نگاهم می کنی و من
هر لحظه زخم غربتت را نمک می زنم!
عمریست که از حضور او جا ماندیم
در غربت سرد خویش تنها ماندیم
او منتظر است تا که ما بر گردیم،
ماییم که در غیبت کبری ماندیم... +
تا مادامیکه نقطه ضعف داری
در معرض امتحانی!
درکٍ رازٍ از ابتدا بودنت...
تو از ازل تا به همیشه جاودانه ی!
علی جان!
هر خراشی که از چوبی بر تن انسان وارد می شود، و هر لغزش قدمی (زمین خوردنی) بر اثر گناهی است که از انسان سر زده(و جزای آن گناه است)،
و خداوند گرامی تر از آن است که آنچه در دنیا عفو کرده را دوباره (در قیامت) بازنگری کند،
و عادلتر از آن است که در آخرت آنچه را که در این دنیا عقوبت فرموده بار دیگر کیفر دهد...
لالِ لال می شوم
وقتی که انعکاس صدایت، آرام در دلم می پیچد...
يا مَنْ اَظْهَرَ الْجَميلَ وَ سَتَرَ الْقَبيحَ وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ عَنّى
يا كَريمَ الْعَفْوِ يا حَسَنَ التَّجاوُزِ يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ وَ يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ
يا صاحِبَ كُلِّ نَجْوى وَ يا مُنْتَهى كُلِّ شَكْوى
يا كَريمَ الصَّفْحِ يا عَظيمَ الْمَنِّ يا مُبْتَدِءَ كُلِّ نِعْمَةٍ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها
يا رَبّاهُ يا سَيِّداهُ يا مَوْلَياهُ يا غايَتاهُ يا غِياثاهُ
صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اَسْئَلُكَ اَنْ لاتَجْعَلنى فِى النّارِ ...
نازنینم،
من کیستم که ادعا کنم
به بخشودن گناهی که تو از آن چشم پوشیده ای...
و حال آنکه خود نیز غرق روسیاهی ام...
(جسارت و قصاوتم را به انسان بودنم ببخش)!
به پاره ای از بهشت...
و چشم امیدم تنها به آن است که قبول می کنی
دلی را که لحظه ی آخر
تنها به عشقِ شش گوشه ی تو از سینه ام کندم... +
شاید هم روزی که آفتاب عالم از مکه برآید
قبله ی مسلمین از کعبه به شش گوشه بچرخد!
فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟
ای در دلِ من میل و تمنا همه تو
واندر سر من مایه ی سودا همه تو
هرچند بروی کار در می نگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو...
دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است!
رفته بود کنار فرات،
تا ادب را تربیت کند !
وگرنه؛
اگر بنای جنگ داشت،
غیرت چشمانش لشکری را به تیغ می کشید!
هُرم سفر به وادی ماه محرم است...
به راهی است که بعد از انجام گناه در پیش می گیری!
باز هم در مهربانی کم نمیگذاری!
چقدر عرق بریزم کافیست؟!
بیش از این مرا شرمنده ی خوبی هایت نکن...
که بفهمی
مجذوبِ معشوق شدن را...
بار غمت را تاب آوردن
اما
اگر زیر بار غم شما کمر خم نکنم،
چه کنم؟؟!
می کشد آنجا که خاطرخواه اوست
که چشمه ی غزلیات درونم را جوشانده است!
زبان چشمانم می سرایدو، دست دلم می نویسد...
و من تراوش غزل هایم را
در صفحه ی آسمان ثبت می کنم...
وقتی مجالی برایِ زمینی بودنشان نیست!
اشک که نه؛
این خون دل بود که از چشمانم می ریخت...
و تنها خدا آگاهست
بغض های شبانه ام را
وقتی که دلم پر می کشد و...

تمامِ ایمانشان را
به چشم برهم زدنی
بر باد می دهند...
پ.ن:
خدایا یاریم ده تا اگر ذره ایمانی دارم،
به هیچش نبازم!
بگو قلبی شکسته دوست داری؟
تو را ای عشق بی سر دوست دارم..
مرا با دست بسته دوست داری؟!
نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
سر پیراهنت هم جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید
که انگشتر به دستت تنگ بوده...
با نگاه خمارت دلبری می کردی...
کمتر در برابر چشمانش دست و پا بزن...
تا مبادا اشک هایم روی کویر لب های ترک خورده ات بچکد...
الهی که مادر به فدای لب های تشنه ات...
هر تکان گهواره ی خالی ات...
تو فقط تشنه ی یک قطره آب بودی!
فقط یک قطره.........خرواری از نمک است به زخم های بی پایانش...
(امان از این همه نمک که پس از تو به زخمم پاشیده شد)
خدا
"حسين" را به ميدان كشيد!
پ.ن:
بهشت را بها و بهانه تويي.
اشك هاي بي امان چشمانم
وقتي كه ميانِ خيرگيِ پنجره فولادت
در هواي كربلا مي سوزد...
بخدا قسم هر چه ميكنم باز نمي شود...
اگر خودت جانِ دوباره أم ندهي...
پ.ن:
(مسافر ديار جنونم)

اشك براي ريختن دارم!
پ.ن:
هرکه غم ات را خرید، عشرت عالم فروخت
باخبرانِ غمت، بیخبر از عالمند...
ترس عبور از صراط آخر الزمان...
(و ابداً این بی تحرکی ها ی ممتد برایم قابل قبول نخواهد بود!)
_ : صدو يكمين بار را هم مي پذيري؟!
تمام امسال را
حتي يك گام هم برايت برنداشتم!
در برابر چشمانت
به زانو افتاد...
(وقتي كه فرات هم از دريا بودنش خجالت مي كشيد...)
اگر دور از چشم دنيا،
دست يك نامرد را بگيري.
پ.ن:
ليلي و مجنون فقط افسانه است
عشق بازي كار عباسِ علي ست
"هر کودکم به رفتاری حساس است، به کاری عادت دارد، به چیزی احتیاج دارد...
اما فقط یادت نرود علی جان
هر شب بالای سر حسینم یک کاسه پر از آب بگذار...
آخر او را تشنه سر می برند..."
صورت کبودت، پهلوی شکسته ات، ذره ذره ی غبار چادر خاکی ات
لحظه به لحظه فریاد میزد: "وای غریب مادر..."

خاک بی نشانت مادر،
چقدر غریب تر می کند، درد حزن انگیز بقیع را!
